من که موجی از ناامیدی را در نوشته ی بانوی آزادیبان دیدم

بانوی آزادیبان در تازه ترین نوشته اش اشاره به این کرده که
در کودکی آرزوهای بزرگی داشته است ولی به دلیل بی پولی خانواده اش
نتوانسته است تا درسش را دنباله دهد و زمانی هم که بزرگتر شده است
آرزویش این بود که از زنان و درباره ی زنان بنویسد ولی به دلیل کار زیاد
و کمبود زمان نتوانسته است این کار را انجام دهد.
من که موجی از ناامیدی را در نوشته ی بانوی آزادیبان دیدم
گویی که خسته و دلسرد است و رگه هایی از خشم را برای نخستین بار
در نوشته ی ایشان دیدم گویی که فریاد یک انسان زخم خورده است.
شاید اگر فقر خانواده ی بانوی آزادیبان نبود ایشان یک پزشک شده بود
و داشت پول پارو میکرد همچون سایر پزشکان و چه بسا از ایران هم رفته بود
برای نمونه، خود من اگر پولدار بودم و در خانواده ای فقیر نبودم شاید اکنون
یک آدم دیگری بودم ، این بی پولی و سختی زندگی تجربه ی بزرگی برای من است
و من از آن درس های زیادی گرفته ام و اکنون اگر کسی بیاید و میلیاردها دلار
به من پول بدهد و بگوید برو و بهشت خودت را بساز و همه چیز را از ذهنت پاک کن
شک نکنید که من این کار را نمی کنم چون اکنون خودم را دوست دارم و اکنون من
به گذشته ام گره خورده است و اگر گذشته و یا اکنون را پاک کنم دیگر منی در کار نخواهد بود.
شاید بانوی آزادیبان مشکلش این است که کسی را در پیرامونش نمی یابد که
او را درک کند و با یک نگاه به مردم و پیرامونش هر روز ناامیدتر میشود.
یادم افتاد که چند روز پیش سروده ای می خواندم که گمان کنم سروده ای بود از یک آفریقایی
که در آن سروده ، یک کسی می گوید که افتاد و می افتد و خواهد افتاد
یکی از او می پرسد که چه چیزی؟ و او می گوید همه چیز
و باز آن پرسشگر نخست،می پرسد به کجا؟
و او می گوید به سوی گور.

۲-۴-۲۵۷۷ پارسی

Advertisements