چرا زورو قهرمان من نباشد؟

یادم می آید در زمان دبستان با پدرم می رفتیم در این مراسم سوگواری
آشورا و تاسوآ،به ویژه در روز آشورا این ستایشگران که پشت بلندگو می رفتند
آغاز می کردند به بازگویی افسانه ی آشورا و می گفتند که هسین آمد و
یک تنه چند هزار تن از دشمنان را از میان برداشت و الی اکبر یا الی اسغر آمد
و دو هزار تن از دشمنان را از پای درآورد، خب اگر اینگونه بود که نباید از
لشگریان یزید یک تن هم زنده می ماند که؟منی که کودک بودم این را می فهمیدم
و چون به من القا شده بود که هسین و یارانش آدمهای بسیار نیکویی بودند
من نیز با اینکه می دانستم چنین کارهایی نشدنی است ولی خودم را با گفتن
اینکه هر چیزی امکان دارد،توجیه میکردم.
شما نیز مانند من به اهتمال زیاد تجربه ی دیدن فیلم یا کارتون زورو
را دارید من در زمان کودکی می نشستم پای دیدن فیلم یا کارتون زورو
گاهی هم پدرم ، من را به هنگام تلویزیون دیدن، همراهی میکرد و هنوز نیمی
از برنامه نگذشته بود می گفت که چنین چیزی امکان ندارد و همه اش فیلم و کارتون است
من آن زمان می دانستم که یک آدم هر اندازه هم که آزموده و نیرومند
و باهوش باشد نمیتواند همیشه از ختر بگریزد ولی چون زورو را قهرمان خودم می دانستم
در درون خشمگین میشدم و به پدرم می گفتم که امکان چنین چیزی هست.
البته این زورو یک چهره ی تلویزیونی و کارتونی است و از خودش رفتارهای
نیکویی دارد،دستگیری از نیازمندان،ادب کردن ستمگران و آزادی خواه بودن
ولی هسین یک آدمی است که برده دار است و در اندیشه ی این است که
بر تخت شاهی بنشیند و همه نیز از او فرمان ببرند و او بتواند همچون پدر بزرگ
و پدرش، دگراندیشان و ناباوران را سر به نیست کند.
البته چون در زمان کودکی به من این چیزها را نگفته بودند گمان میکردم
هسین باید یک آدم خوبی باشد تا اینکه بزرگتر شدم و دیدم که زورو همان زورو است
ولی هسین آن هسین القا شده در زمان کودکی ام نیست و به من دروغ گفته اند
و اگر زورویی وجود داشت بی شک با خود همین هسین می جنگید و در برابرش می ایستاد.
زورو کسی است که زورگویی و خودکامگی و ستمگری را بر نمی تابد
و برای همین هم هست که هنوز آن آهنگ فیلم و کارتون زورو را دوست دارم
یادم می آید در زمان دبستان، یک روز که به شدت بیمار بودم و هتا نمی توانستم
روی پایم بایستم همین که از تلویزیون ، سدای کارتون زورو را شنیدم بلند شدم
و رفتم جلوی تلویزیون نشستم، پدرم از هیات به درون خانه آمد و دید که
من گویی که یک شربت جادویی خورده و بهبودی یافته ام هتا آن روز
مادرم رفته بود مهمانی و هنگامی که بازگشت و من را دید و گفت:
تو چند ساات پیش داشتی می مردی که؟

۳۱-۳-۲۵۷۷ پارسی

Advertisements