امشب واپسین گام هایم را برخواهم داشت

دو روز پیش بود که داشتم فیلم سینمایی افسانه ی درخت را می دیدم
که در اینجا نکته ها و یادداشت هایی را که از این فیلم برداشته ام را می نویسم:
درخت به پسر می گوید که باور نیمی از درمان است
باور به آینده ی پیش رو.
+
در این فیلم از درخت سرخدار نام برده میشود.
+
امشب واپسین گام هایم را برخواهم داشت.
+
یک مرد نادیدنی(نامریی)چگونه میشود که با دیده شدن تنهاتر شود؟
+
مردم سخنان آرامش بخش را خیلی دوست دارند و آن را می پذیرند.
+
پسر به پدرش می گوید که آن درخت می تواند مادر را درمان کند
او همیشه ساات دوازده و هفت دقیقه می آید.
+
آن درخت دو داستان را گفته بود و داستان سوم را نیز خواهد گفت.
+
نام پسر در فیلم، کانر است.
+
مادر به پسرش کانر می گوید که با پزشک گفت و گو کرده
و پزشک گفته که داروی تازه ، کارساز نبوده است.
+
مهم این است که چه کار می کنیم نه اینکه چه می گوییم.
+
این پایان داستان است
من می ترسم
البته که می ترسی
خیلی سخت است
از سخت هم سخت تر است
ولی از پسش بر می آیی
تو می مانی
من همین جا هستم.
+
نمایی از فیلم که پسر(کانر) همراه با مادربزرگش
در کنار مادرش است که مادرش دارد می میرد.
+
پسر:باید چه کار کنم؟
درخت:اکنون تنها کاری که باید بکنی،گفتن آمیغ(هقیقت)است.
+
کانر به مادرش می گوید که نمی خواهم که تو بمیری
مادر به پسرش کانر می گوید که می دانم دلبندم
کانر می گوید: من نمی خواهم که تو بمیری.
+
کانر مادرش را در آغوش می گیرد و مرگ مادرش را می پذیرد
و سرانجام می تواند با این کار، مادرش را رها کند.
+
مادربزرگ کانر کلید اتاق را که اگر درست یادم مانده باشد
کلید اتاق پشت شیروانی است را به کانر می دهد.
گویا این اتاق همان اتاق کودکی های مادر کانر است
روی دفتر نقاشی مادرش نام لیزی به چشم می خورد.
در برگ های دفتر نقاشی مادر کانر، چهره ی شخسیت هایی
که درخت، داستان آن ها را برای کانر گفته بود به چشم می خورد.
نقاشی هیولا،نقاشی شهبانو ی داستان،نقاشی اژدها
نقاشی شاهزاده،نقاشی کشته شدن دختر کشاورز
نقاشی کیمیاگر،نقاشی دختر بچه و سپس همان هیولا
که دختر روی شانه ی آن درخت هیولا، سوار است.

۲۶-۱-۲۵۷۷ پارسی

Advertisements