مگر میشود که هدفی نداشته باشم؟

من، یک خداناباور هستم و گمان کنم هر کسی که نوشته هایم را
خوانده باشد این را می داند.
آیا من هدفی در زندگی ام ندارم؟
آیا من انسانی بی هدف هستم؟
از دید دیندارها و خداباورها ، همه ی خداناباورها آدم های بی هدفی هستند
ولی هیچ هم این گونه نیست،مگر میشود که هدفی نداشته باشم
و همین جور الکی در وبلاگم، بنویسم؟
شاید هدف این دیندارها ، دولا راست شدن در برابر خدای اثبات نشده
و پاسداری از مشتی باورهای مقدس و بیهوده باشد ولی هدف من
چیزی بسیار فراتر از این کارهای نابخردانه می باشد.
سوزش این ها برای این است که نمی توانند ببینند که کسانی دارند
در میانشان زندگی می کنند که ناهم اندیش با آن هایند
به ویژه در کشور اشغال شده ای همچون ایران که اسلامگرایان
ایران را به زندانی بزرگ تبدیل کرده اند،هر گونه دگراندیشی
می تواند بهای سنگینی داشته باشد و برای همین هم ما
دگراندیشان ایرانی روی به زندگی پنهانی آورده ایم.
تروریسم اسلامی، وجود هیچ دگراندیش و ناهم اندیشی
را تاب نمی آورد ولی بی خود کرده اند مگر همه چیز باید
به خواست آنان باشد؟
گستاخی و پررویی مافیای اسلام را پایانی نیست
تو گویی که باید همه ی ساکنان ایران، باور به اسلام داشته باشند
من از این که ویروس اسلام را چند سالی است از ذهنم پاک کرده ام
بسیار خشنود هستم،این که دیگر ذهنم جولانگاه ویروس های ذهنی
همچون باورهای دینی نیست،برایم آرامش دهنده است.

۷-۲-۲۵۷۶ پارسی

Advertisements