وقت است که برخیزم

چند این شب و خاموشی؟وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گرسوختنم باید،افروختنم باید
ای عشق بزن در من،کز شعله نپرهیزم
سد دشت شقایق،چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر،با خاک درآمیزم
چون که نشستم من،با تاب و تب پنهان
سد زلزله برخیزد،آن گاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم،بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را،از سینه فروریزم
چون گریه،گلو گیرد،از ابر فروبارم
چون خشم ،رخ افزود،در صاعقه درآمیزم
ای سایه،سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا،بگشایم و بگریزم

از امیر هوشنگ ابتهاج نامور به (ه.الف.سایه)

۱۸-۱-۲۵۷۶ پارسی

Advertisements