شکستند پر رفتنم این پر شکنان

رفتم از کوچه برون،سرشکنان
خسته دل،سوخته جان با دل باور شکنان
نیست در گوهر پاکم خلل از کینه ، ولی
دلم آشفته شد از غفلت گوهر شکنان

خبر مرغ قفس را به چمن خواهم برد
گر گذشتم به سلامت ز بر پرشکنان
بر در بسته ی میخانه به حسرت دیدم
در دلم می شکند خنجر ساغر شکنان

خود نه خاری زدل خسته ی من کس نگرفت
که شکستند پر رفتنم این پر شکنان
آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست
خوش نشستی بر تنم در شب خنجر شکنان

پاس ما مردم آزاده بدارید که ما
تاج برداشته ایم از سر افسر شکنان

سروده ای از همید هاجی زاده(سحر)

۱۷-۵-۲۵۷۵ پارسی

Advertisements